|
پرسید: «بابا! اگه
دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟» پدر جواب داد: «باید بهش بگی این
کار خوبی نیست. این کارو نکن!» پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟» جواب داد: «خب
روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش».
دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند. این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
مادامی که خودمان را دوست نداشته باشیم و به خودمان عشق نورزیم، نمیتوانیم به کسی عشق بورزیم و از عشق دیگران نسبت به خود بهرهای ببریم. پس گوهر عشق را ابتدا به خود تقدیم کنیم تا بتوانیم مظهر عشقورزی برای دیگران باشیم.!!
زمانی که من صادق و جوان بودم اتفاق بدی برایم افتاد یک نفر قلبم را شکست و مرا تنها گذاشت ....................... اما اتفاق بدتر زمانی بود که من بزرگتر شدم و قلب کسی را شکستم عشق گاهی نفرین است و شکستن قلب عاشق ....بدترین نفرین....
خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است پیدا نکنم هم دل دلها همه از سنگ است گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ هست!!!
بادهای شمال و جنوب بادهای شرق و غرب را به تو پیشکش میکنم شعری به تو میدهم که تنها یک جمله هست: دوستت دارم چشمان همیشه منتظری را به تو می بخشم که در مهتاب می درخشند ماه و خورشید را که از بوسه ی آنان عشق به دنیا می آید. |
About
"سلام این وبلاگ بعد از تغییر پیدا کردن نامش تاسیس شده است"
Home
|