تبليغاتX
در حسرت یک دوست خوب

در حسرت یک دوست خوب

باتو بودن را برای بی تو بودن دوست دارم

زندگی سخته، نفس کشیدن سخته، راه رفتن سخته، کار کردن سخته، پول درآوردن سخته.......... مردم دیگه حالا درسم میخونیم که بدتر چی میشد یکم از اون 3هزار میلیارد به منم میرسید....احتمالا قیامت میشد. 

همتونو دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممم

+نوشته شده در 90/07/24ساعت20:47توسط سینا | |

کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.

این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...

روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.

به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!


مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .

صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!
وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟

ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم! 

+نوشته شده در 90/05/04ساعت20:4توسط سینا | |

پرسید: «بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟» پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!» پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟» جواب داد: «خب روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش».

صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد که: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!» 

+نوشته شده در 90/03/07ساعت20:28توسط سینا | |

 

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟

این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “

+نوشته شده در 89/07/27ساعت17:22توسط سینا | |

 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

+نوشته شده در 89/06/26ساعت11:41توسط سینا | |

 

مادامی که خودمان را دوست نداشته باشیم و به خودمان عشق نورزیم،

نمی‌توانیم به کسی عشق بورزیم و از عشق دیگران نسبت به خود بهره‌ای ببریم.

پس گوهر عشق را ابتدا به خود تقدیم کنیم تا بتوانیم مظهر عشق‌ورزی برای دیگران باشیم.!!

+نوشته شده در 89/01/18ساعت11:55توسط سینا | |

 

زمانی که من صادق و جوان بودم

اتفاق بدی برایم افتاد

یک نفر قلبم را شکست

و مرا تنها گذاشت

.......................

اما اتفاق بدتر زمانی بود که من بزرگتر شدم

و قلب کسی را شکستم

عشق گاهی نفرین است

و شکستن قلب عاشق

                                                       ....بدترین نفرین....

 

 

+نوشته شده در 88/12/28ساعت11:26توسط سینا | |

 

 خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است

              پیدا نکنم هم دل دلها همه از سنگ است

                   گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست

                         گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ هست!!!

+نوشته شده در 88/12/07ساعت0:6توسط سینا | |

 

بادهای شمال و جنوب

بادهای شرق و غرب را به تو پیشکش میکنم

شعری به تو میدهم که تنها یک جمله هست:

                   دوستت دارم

چشمان همیشه منتظری را به تو می بخشم

که در مهتاب می درخشند

ماه و خورشید را

که از بوسه ی آنان

               عشق به دنیا می آید.

+نوشته شده در 88/11/22ساعت16:24توسط سینا | |

 

 

سلام دوستان همیشه خوبم

        مدتی که برام مشکلی پیش امده وقت نمیکنم آپ کنم.

                امیدوارم که واسه شما چنین مشکلی پیش نیاد.

                          از همه سما دوستان خوبم معذرت میخوام.

                                              التماس دعا

+نوشته شده در 88/11/19ساعت18:7توسط سینا | |